بابا هر بار که سر میزد و پیگیر کار میشد، کلی امیدوار برمیگشت که دیگر چیزی نمانده و وعدهاش دادهاند به سه ماه دیگر. مامان دوست داشت امیدوار باشد اما از سه ماهۀ دوم به بعد دیگر وعدهها باورش نشد و شروع کرد به آیه یاس خواندن. بابا واقعبینی مامان را دوست نداشت و میخورد تو ذوقش.
هر دو اخمهاشان میرفت تو هم ...
پ.ن. و البته مامان دیگر نیست که اخم و تخم بکند ...
برچسب:
نویسنده: آیلین فرهادی