میگه: دخترداییم پنج سال پیش ازدواج کرد. سه سال بود شوهرش درگیر سرطان حنجره بوده و ما هم خبر نداشتیم. چند ماه پیش خبردار شدیم. بنده خدا همین چند روز پیش فوت کرد.
فکر میکنم: بیچاره دختردایی و شوهرش، چیزی از زندگی شون نفهمیدن.
میگه: منم تجربه کردم. هفده سالم بود مادرم فوت کرد. پنج تا بچه رو بزرگ کردم.
فکر میکنم: و حالا اینه فرق بین من و تو. من یک تحصیل کردۀ کارمندم با حقوق و مزایا. تو یک کارگر پیمانکاری با حقوق حداقلی، که هر روز ساعتها توی آشپزخونۀ این شرکت سر پا می ایستی و برای منِ تحصیل کرده غذا آماده میکنی. و چه قدر تو شرف و عزتت نسبت به من بیشتره.
میگه: بهم سپرده برای پدرش که مریضه دعا کنی. گفته «آخه خانم تون خیلی پاکه»
فکر میکنم: انشالله شفا باشه برای همۀ مریض ها، ولی چرا باید قیافۀ من غلط انداز باشه.
برچسب:
نویسنده: آیلین فرهادی