خرید بک لینک

سال 92 یک کار متفاوت و جسورانه کردم. تصمیم گرفتم بروم و رانندگی یاد بگیرم. برای شماها شاید عادی باشد. خیلیها از خیلی قبلتر رانندگی بلدند و روز تولد 18 سالگی برای گواهینامه اقدام میکنند. ولی برای من این طور نبود.

ما هیچ وقت ماشین نداشتیم. اقتصاد خانواده انقدر قوی نبود که پولمان به خرید ماشین برسد. ما هیچ وقت تاکسی و آژانس و دربست سوار نمیشدیم. اقتصاد خانواده برای اینها هم به اندازه کافی قوی نبود. پدرم اعتقاد خاصی به اتوبوس داشت و ما همه مسیرهای زندگی را با اتوبوس طی طریق میکردیم و بدین ترتیب بخشی از زندگی من در راههای خانه به مدرسه، کتابخانه، آموزشگاه، دانشگاه، محل کار و خانه فامیل و غیره، ته اتوبوسهای شرکت واحد سپری شد.

کسی که ماشین ندارد و هیچ وقت پشت فرمان نبوده است چیز زیادی از ماشین نمیداند. کسی که حتی کنار راننده و روی صندلی شاگرد هم ننشسته است مسلماً چیزی راجع به ماشین و رانندگی نمیداند. این بود که هر چیزی که اندکی به خودرو و راندن مربوط میشد از من و زندگی من کیلومترها فاصله داشت.

تابستان 92 به صرافتِ یاد گرفتن افتادم. علاقه نبود، احساس نیاز بود. بالا رفتن میانگین سنی خانواده خبر از نیازی میداد که کم کم داشت خودی نشان میداد و من با خودم فکر کردم باید کم کم این نیاز را جدی بگیرم.

اواخر تابستان عصرها را مرخصی میگرفتم که به موقع به کلاسهای آییننامه برسم. مدرس با لباس فرم سر کلاس میآمد و از چیزهایی میگفت که برای من ناشناخته بود. من از بچگی شیفته لباس پلیس بودم و شیفته یاد گرفتن چیزهای جدید. کلاس را دوست داشتم. آیین نامه را همان بار اول قبول شدم. ماند آزمون عملی.

کلاسهای شهر را در بیمهارتی تمام گذراندم. جلسات اول صاف پیش بردن ماشین و خاموش نکردن دشوار بود. رابطه پدالها و اهمیت آینهها مفهومی برایم نداشت. اولین بار بود که وظیفهای غیر از راه رفتن به پاهایم داده بودم و ازشان خواسته بودم که مستقل از سایر اجزای بدن کار کنند. تجربۀ جدیدی بود که به من میگفت چه قدر نابلدم و گاهی چه قدر ناتوان. به رانندههای دیگر حسودی میکردم. تقریبا هر کسی از هر اهلیت و نژاد و فرهنگی با هر سطح استعداد و سوادی پشت رول بود و من در خم یک کوچه.

کلاس ها را تمام کردم و آزمون دادم. در بی استعدادی تمام قبول نشدم. شاید باید مهم نمیبود. شاید باید کم نمی آوردم و ادامه میدادم. اما برای من شکست سنگینی بود. برای منی که همیشه شاگرد اول بودم، منی که همیشه با اندکی تلاش همه امتحاناتم را قبول شده بودم، منی که فکر می کردم تلاشم کافی ست و خواستنم بی شک به توانستن میرسد. من تحمل همچین شکستی را نداشتم.

این شد که سال 92 کار را نیمه رها کردم. امسال تلاش نیمه مانده را از سر گرفتم. باشد که بشود.

برچسب: نویسنده: آیلین فرهادی تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 2:20

صفحه بندی