خرید بک لینک

به بابا میگم اون دورهای که روسها آذربایجان بودند رو شما یادت میاد. میگه من خیلی بچه بودم. میآمدن روستاها علوفه جمع میکردند. ما هم بیخبر از همه جا.

میگه یادمه سر درخت آلو نشسته بودم اومدن. دو تا شون هم شب خونه ما خوابیدن. بابا فرستاد یکی از اهالی ده که روسی میفهمید بیاد بگه چی میگن. شب رو موندن. صبح زود که میخواستند برن یکی شون به بابام گفته بود برو اون بچه رو بیدار کن بیار من ببینمش. گفته بود من یک بچۀ چهار پنج ساله دارم هم قدر همین که گذاشتم و اومدم اینجا.


برچسبها: قدیم، روس، خاطره
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:41 | لینک |

برچسب: نویسنده: آیلین فرهادی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:38

صفحه بندی