آدمی
من کتاب خواندن را خیلی دوست دارم. یک دورهای (در اواخر نوجوانی و اوایل جوانی) هم جزو اقشار بسیار کتابخوان به شمار میآمدم که در تأمین سرانه مطالعه کشور نقش به سزایی داشتم. امروز برای اولین بار در زند
هنوز صدات تو گوشم هست
اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَحَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ،وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ،اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ،وَشٰايَعَتْ وَبٰايَعَتْ وَتٰابَعَتْ عَلىٰ قَتْلِهِ،اَللّٰهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً
نابهسامانی
اوضاع شرکت به سامان نیست. بخشی که کار میکنم در حال تغییر تحول است. هفتۀ پیش، خیلی بیمقدمه، چند نفر را جابهجا کردند. من در مرکز تحولات نیستم اما خواهناخواه دورادور همه تحت شعاع خواهیم بود. نیرو کم
غش در معامله
وقتی گریه داشته باشم، نوحه و امثالهم نیاز ندارم. وقتی هم که نداشته باشم، به زور نوحه هم گریه ام نمی آید. سنگی هستم برای خودم. سخت. نفوذ ناپذیر. پیش آمده که به هوای نوحه و روضه هم گریه کرده باشم، نه که نکرده باشم، اما هر وقت این شکلی اشکم در آمده، بعدش عذاب وجدان گرفتهام. چرا که اشکی که ریخته برای حس...
تمرین نفس گرفتن
باید با خودم قرار بگذارم که در کار غرق نشوم.امروز 5 دقیقه رفتم پیاده روی. کم است اما از قفل شدن پشت میز بهتر است. الان هم میخواهم بعد از پست کردن این نوشته یک صفحه کتاب بخوانم. رمانی ست 760 صفحه ای که حساب کرده ام اگر روزی سه صفحه بخوانم هفت ماه بعد تمام میشود ... کتاب بلند نوشتن در این روزگار نیز ا...
غرق شدم
یادتان هست میخواستم در کار غرق نشوم؟ نشد. غرق شدم. بد جور. یادتان هست از نابهسامانی محل کارم و تبعاتش نوشته بودم؟ دامن گیرم شد. هر روز به سختی به یک سوم کارهایی که باید انجام دهم میرسم. نفسگیری در این شرایط بسی دشوار است. خسته میشوم، اما راضیام. هیچ وقت از کار فراری نبودهام، اما از کار بیفایده چرا. ...
در جستجوی ایمیل گم شده
در به در دنبال یک ایمیلی می گردم و پیدایش نمی کنم. پارسال به یکی از مشتریان گفته بودیم تحویل سفارشی را متوقف کند. امسال هر چی دنبال سند و مدرکی در این خصوص میگردم، نیست که نیست. طرف هم مدعی شده که به
وعده و وعید
بابا هر بار که سر میزد و پیگیر کار میشد، کلی امیدوار برمیگشت که دیگر چیزی نمانده و وعدهاش دادهاند به سه ماه دیگر. مامان دوست داشت امیدوار باشد اما از سه ماهۀ دوم به بعد دیگر وعدهها باورش نشد و شروع کرد به آیه یاس خواندن. بابا واقعبینی مامان را دوست نداشت و میخورد تو ذوقش.هر دو اخمهاشان میرفت تو هم ....
یه کم منزویتر یه کم بیصداتر
مامان که رفت من هم هوس کردم برگردم توی لاک خودم. اما این روزها تنها بودن سخته. سخته که توی یک سالن باز کار کنی و بخوای برای خودت باشی. اما من دارم پیلۀ تنهاییم رو میسازم. از اندک تلاشی که قبلاً برای
پژمرده می شویم
اینجا نور نیست.هوا نیست.آرامش نیست.و من دارم پژمرده تر می شوم، روز به روز. پ.ن: توصیفی از محل کارم که این روزها نور و تهویۀ مطلوبی ندارد. تابستان گذشته برای مهار شدت گرمای هوا نورگیر نیمی از پنجره ها
پر خیال من چرا
قدیمها همۀ ایدههای جذاب و فکر همۀ پستهای قشنگ قبل از خواب و بعد از خاموش کردن چراغ ها به سراغم میآمدند و من میماندم و دریغ کاغذ و نور و نوشتن. افکارم تا صبح پر پر میزدند در اشتیاق نوشته شدن و
من و رانندگی
سال 92 یک کار متفاوت و جسورانه کردم. تصمیم گرفتم بروم و رانندگی یاد بگیرم. برای شماها شاید عادی باشد. خیلیها از خیلی قبلتر رانندگی بلدند و روز تولد 18 سالگی برای گواهینامه اقدام میکنند. ولی برای
نشوتنم
نوشتنم وقت میخواهد و خلوت. من اندک اندک وقت های پراکندهای دارم که به خلوت ختم نمیشوند. نوشتنم حوصله میخواهد و تمرکز. من هر از چند گاهی اندک حوصلهای دارم که مثل گنجشکک شیطانی از این شاخه به آن شاخ
خشک و سرد
نه تنها گریهام نمیگیرد که حس میکنم اشکهایم خشک شده است. این چند روز اخیر، چند باری بغضم گرفت اما به گریه ختم نشد. چشمم اندکی تر شد اما اشکی جاری نشد. شاید هنوز به عمق فاجعه پی نبردهام.
مرگ اندیشی
انسان مرگ اندیشی نبودهام و نیستم. شاید فقط یک بار به مرگ و بعد از مرگ فکر کردم آن هم حدود ده سال پیش بود. از دنیای بعد از این که تصوری نداشتم و ندارم، وضعیت دنیای فعلی را سنجیدم و دیدم مرگم چیزی را
خلاصه زیستن
شاید ساکنان کویر، برای داشتن کاشانه، نیازی به داشتن خانه و ماوا ندارند، چرا که هر کجای کویر خانهی آنهاست. شاید آنها همان انسانهایی هستند که در افق لایتناهی بی خط، جوشیدن چشمه را در کویر دیدهاند و از آن پس، به راز زیستن و خلاصه زیستن پیبردهاند! کتاب "در فاصله دو نقطه ...!" نوشته ایران درودی، ص ۷۲
بی سوادی
در شرکت دسترسی نصب و بهروزرسانی برنامه نداریم و به ناچار دست به دامن همکاران سیستمها هستیم. گاهی شگفت زده میشوم از حجم بیسوادی دوستان. شاید هم آنها من را بیسواد فرض میکنند که جوابهای این چنینی
میگه ...
میگه: فقط تو نیستی ... بیشتر آدمهایی که اینجا میبینی مادر از دست دادند ... فکر میکنم: اوهوم. خودم هم به این فکر کرده بودم. یعنی تجربۀ هر کدوم از این آدمها چه شکلی بوده؟! میگه: دخترداییم پنج سال پیش ا